...

June 25, 2008

بر قاب نقره كوب چشمانت
هزاران افسون نهاده ام
كه سرسراي آئينه وش هزارتو را
به چشمان بسته در نياميزم
آني كه تويي
ايني كه منم..

ماه را بين به صبوريت
خم مي شود
و دملهاي تابناك آسمان
بر طاق ايوانت
چونان كه تكثير آتشي را به نظاره نشيني

غزل مي كنم
پرده نشيني شبانه ات را
بادا به لب
   قصيده پرده دري ات افتد...




کند / همچون دشنه یی زنگار بسته

May 31, 2008

پوست مي تركانم
ميان بازوانت
- شهزادگان جوان تسلا-
مست مي شوم
آرام آرام
زير انبوه بوسه هات...

چه بي تاب مي گذرانم
لحظه هاي بي تويي را
به هروله گفتن و نگفتن

اي كاش واژه اي بود
در خور
كه بازت گويم :
       پايان بي دلي من!




حرام

May 14, 2008

از عشق گفتن
و ستايش دشنه اي
که خواب خون تو را مي بيند
گناه اين است..
 
تولدي از غروب
صليبي بر تن
خاکي بر زمين
و ويرانه اي چون تو
به قامتي تمام ، به دريوزگي مرگ ايستاده..
دستت را دراز کن
    نان و نمک و خون را ..

پ.ن : از دفترخرداد 83




انتها

April 24, 2008

نه با "عشق" توان زيستنم بود
نه با "زندگي"
در انتظار بوسه اي كوچك
نشسته ام
باورم نمي شود
اين انتهاي "من" بود...




بدرود ؛ هشتاد و شش خورشيدي

March 17, 2008

چه سخاوتمند بوديم و گشاده دست
چه حتي قيصرمان را خواستي...
و تو
چه زيبا پسند

چروك هاي پيشاني ات
گويي
خطوط حامل دردهاي ماست
كه هر آه و خنده مان را
چون سپيداري سترگ
بر آنها نقش زدي

سفرت خوش
هشتاد و شش خورشيدي
سال خوش سليقه من..




بوي گندمزار نمناك

March 07, 2008

غلت مي زنم
ميان نيزار مژه هات
هزار باره
بسان آدمك چوبي غمگين
بر سر گندمزار
كه مباد
دانه اي
بر سر سنبله
به تاراج زيباي گنجشك ها رود

بر اين سرزمين گندمگون
كه گيسوان توست
حاشا
اگر دمي
پلك بر هم افتد
زيباي من...




تا سپیده

February 02, 2008

دور دست

سوسوي چراغي

آنگونه دور

كه تاب رسيدنش هم اگر بود

كو پايي و همپايي..

به اين

سرزمين كودكان دلير

برنايان مست

و ديرسالان مرده

 

تو پنهاني در اين شب

من نيز

و ما در اين تيرگي

بي ديدار هم

تا صبحي كه آفتابي اش بر آيد

سوگوار تنهايي مان ايم

 

چه مي شد اگر يكبار

تنها يكبار

چشمانمان را

جاي دهانمان

مي گشاديم...

 

دستت را به من بده

چشمت را خيره به چشمم دار

تا براي سپيده مان دعايي كنيم

كه ماندگان ما

همين نيز نتوانند ...